مهربانی سردار قاسم سلیمانی با حیوانات به نقل از اکبر کشاورز شیرازی
حدود 10 سال پیش یک روز صبح دلم گرفته بود و برای اینکه حالم بهتر شود تصمیم گرفتم به گلزار شهدای بهشت زهرا (س) بروم، همیشه عادت دارم وقتی غصه دار می شوم به بهشت زهرا نزد دوستانم می روم تا کمی آرامش پیدا کنم.
ساعت حدود نه و بیست دقیقه، سر قبر یکی از دوستان شهیدم در حال گریه و راز و نیاز بودم که حاج قاسم را دیدم کیسه ای دستش است، او هم مرا دید و متوجه حالم شد. نزد من آمد و نزدیک به دو ساعت با هم گفتگو و درد دل کردیم تا اینکه آرام شدم.
حاج قاسم گفت: بلند شو برویم، گفتم کجا؟ گفت: امروز طبق روال هر هفته ماموریت داشتم که تو را دیدم و ماموریتم را پاک فراموش کردم که برای چی آمده بودم. گفتم خوب حالا کجا برویم دست من را گرفت و برد سر قبر شهدای گمنام و دیگر شهدا، از داخل کیسه ای که همراه داشت مقداری ارزن و گندم به من داد و گفت: سر هر قبر کمی از این دانه ها برای پرنده ها بریز.
قرار گذاشتیم وقتی گندم ها و ارزن ها را روی قبرها ریختیم یک جایی همدیگر را ببینیم. وقتی گندم ها و ارزن ها تمام شد پرسیدم قاسم جان اینجا که پرنده ای نیست، حاج قاسم گفت: اکبر جان هست، وقتی برگشتم متوجه شدم تعدادی یاکریم و گنجشک روی قبور شهدا نشسته و در حال جدا کردن دانه ها بودند.
سردار گفت: یک روز که برای قرائت فاتحه به قطعه شهدای گمنام آمده بودم، متوجه شدم مقداری شیرینی روی قبر ریخته و چند تا گنجشک مشغول خوردن بودند، بعد از مدتی یک یاکریم نشست روی قبر و گنجشک ها پریدند، اما چیزی روی قبر باقی نمانده بود و یاکریم ته مانده شیرینی ها را به سختی نوک می زد تا بخورد، خیلی دلم سوخت و تصمیم گرفتم هر موقع سر قبر شهدا می آیم مقداری ارزن و گندم با خودم بیاورم سر قبر شهدا بریزم تا این پرنده ها بخورند. این کار برایم عادت شده و خوشحال می شوم که این آفریده های خدا هم خوشحال هستند.
او گفت: اکبر جان به اندازه همین که دلی را سیر کردیم آن هم از این زبان بسته ها، خدا را شکر می کنم. قاسم در ادامه گفت: اکبر ما از این دوستان و شهدا جا ماندیم! چرا ماندیم؟! حکمتش چیست؟ گفتم: قاسم جان خیلی سخت می گیری خدا بزرگ است شاید ماموریت دیگری باید انجام بدهی او هر چه بخواهد همان می شود. گفت: اکبر جان درسته حکمتی است که تا حالا شهید نشدیم. باید کاری کرد یا پاک تر شد.